دل خوش نزدیک است
باورش کن وبگو، داد بزن
آی ای مردم شهر...دل خوش نزدیک است!
واگر شاعر باران و طبیعت پرسید"دل خوش سیری چند؟"
دست در دست شعورش بدهیم تا که باهم برسیم سر یک کوچه سبز
ونشانش بدهیم...
دل خوش یعنی که:پدرت امشب هم به سلامت برگشت.وقت صبحانه خدا،از سر سفره ی مهر
لقمه ی عشق به مادر می داد...
دل خوش یعنی که:خواهرت مثل تو خوشبختی را،از لب پنجره آویزان کرد
یا همین کودک دیروز و پریروز خیال،مرد امروز نگاهت شده است
دل خوش نزدیک است
دل خوش آنجایی است که هوایش همه از عطر کسی لبریز است
که تو از راه دراز،از دل ابر امید،از خدا هدیه گرفتی وسپس
شکر آن یادت رفت
دل خوش چشمانی است که در انبوه هر غصه وغم
آن یکی لحظه شیرینش را از سر شوق وشعف می چیند
دل خوش نزدیک است...
دل خوش یعنی که:مثل هر صبح بهار از دل شبزده وسرد غرور
برسر باغچه قلب همه گرم وشیرین و پراز عشق بتابیم وسلامی بدهیم
تا دل بسته هر دانه مهر با حضور من وتو تا خود سبز خدا رشد کند
دل خوش نزدیک است...
پی آن تا ته دنیا ندویم
یا در اندیشه دیروز به آرامش آن شک نکنیم
دل خوش نزدیک است باورش کن وبگو، داد بزن:
آی ای مردم شهر دل خوش نزدیک است
+
نوشته شده در
5 Oct 2011ساعت
6 PM  توسط حسین
|
در همین نزدیکی
کوچه باغی زیباست
که درآن خاطره هایم پیداست
آسمانش آبی است
جوی آبی جاریست
و شقایق که درآن آفتابی است
غنچه ای می خندد
شاخه ای می رقصد
و زمان از گذر ثانیه جا می ماند
لحظه هایی زیباست
خاطره یا رویاست
هر چه هست در نظر من یکتاست
قاب یک خاطره در آن پیداست
+
نوشته شده در
5 Oct 2011ساعت
6 PM  توسط حسین
|
باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیستد
صدای ممتدش در امتدا رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی، عدل کم دارد
+
نوشته شده در
5 Oct 2011ساعت
6 PM  توسط حسین
|
آموخته ام ... که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد
ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ، ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
آموخته ام ... که
تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم
دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار
دارد،همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي
گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت
انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر
مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که
من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را
دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم
دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
+
نوشته شده در
5 Oct 2011ساعت
5 PM  توسط حسین
|
چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار !
که می سوزی نهان از دیرگاهم.
چه می خواهی ازین خاموشی سرد
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی ها نویدم.
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز !
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز !
(هوشنگ ابتهاج)
+
نوشته شده در
11 Sep 2011ساعت
10 PM  توسط حسین
|
بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم
+
نوشته شده در
11 Sep 2011ساعت
10 PM  توسط حسین
|
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد
+
نوشته شده در
12 Aug 2011ساعت
9 PM  توسط حسین
|
شب فراق كه داند تا سحر چند است؟
مگر كسی به زندان عشق در بند است
گرفتم ازغم دل راه بوستان گیرم
كدام سرو به بالای دوست مانند است؟
پیام من كه رساند به یار مهر گسل
كه برشكستی و مارا هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طیق عزت نیست
به خاكپای تو و آن هم عظیم سوگند است
كه با شكستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
بیا كه بر سر كویت بساط چهره ماست
به جای خاك كه در زیر پایت افكنده ست
خیال روی تو بیخ امید بنشانده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر بركنده ست
عجب در آنكه تو مجموع و گر قیاس كنی
به زیر هر خم مویت دلی پراكنده ست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست ها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق یار كه پیش تو كاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین كه كوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدی ز دوست خرسند است
+
نوشته شده در
12 Aug 2011ساعت
9 PM  توسط حسین
|
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
+
نوشته شده در
11 Aug 2011ساعت
11 PM  توسط حسین
|
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+
نوشته شده در
11 Aug 2011ساعت
0 AM  توسط حسین
|